نقدی بر " سگ سکوت "
"آن مرد آمد". از ته تاریخ، از یکِ یکِ یک، ایستاد و بر ابتدای زمین، قبل از تجزیهشدن، قبل از مردن. نور در برابرش زانو میزند. برهنه، بیکفش برزمین، برپاکی، با کولهباری از زن روی این زمین برفیِ سفید جای هیچ پایی نیست، آنها که آمدهاند و رفتهاند انگار نیامدهاند و نرفتهاند.
مردگی هنوز معنا نیافته است، و شاید ایستگاه اول مترو همینجا باشد که "عطا"پیاده شده است. چه فرقی میکند اسمش چه باشد!!.اسمها صدا میشوند و سکوت. اسمها نگاه میشوند و تاریکی در یک قاب خسته روی یک تاقچه.
او آمده است، دیگر کاریش نمیشه کرد. از ته"هارلم"، یا بازار صفویه، یا ته فنجان قهوه قاجاریه، یا اورشلیم.
بعضی وقتها فکر میکنم من"عطا" هستم که از پشت دیوارهای بلندِ جغرافیای مسخره، یا از کابلهای نوری یک شبکه خانگی"طلا"یی اومدم. اما نه. "عطا" را ما میسازیم. با دست، با قلم، با سنگ، با ذهن، با روح.... یا با آبستنی گنگ و نامفهوم در خیال. مثل صدای افتادن "طوبی" از برج سفید توی حوض خانه پدری.
زنها مرد میزایند تا شگفتی بیافرینند. تا زنجیر و قلاده و زنگوله بسازند و جهان را به بازی دعوت کنند. و این جا آغاز تناقض آشکار قلم و نویسنده است. "ماهی"ها در حوض خانه همسران، رویای دریا در سر دارند و با چشمانی باز خواب اقیانوس آبی رنگ شده میبینند. این ظلم مضاعف سوار کدام اسب مرده بزک کرده سفیدبال سفید تن آمده است!؟ این نوشتههای جاندار را تو بر سینه زمین نوشتهای!!!
این آدمهای زنده و سرکش را تو بدنیا آوردهای!!. "ادیپ" را تو ساختهای!!.
"اوفیلیا"را تو خودکشی کردهای!!. صدای سگ را تو در آوردهای!! تردید، حسادت، خیانت، نفرت، انتقام و ... را تو در جهان عصیانگر"طلایی"معنا دادهای.
حالا از پشت کدام شیشه مات و تاریک، رنگ عشق را میجویی؟ در این خط تولید مثل موازیِ دوقلوهای نمای صدای عشق ناپیداست. حالا از مرد چیزی نمیماند در تاریخ. نه مرد، نه پدر، نه برادر و نه همسر. پدرکشی، برادرکشی، همسرکشی راه آینده نیست!!. بوی خون عطر فرانسوی نیست که بچههای آینده از آن لذت ببرند و مست شوند!!. محاکمه تاریخ و نسلهای مرده دورههای زمینشناسی، در دنیای مالیخولیای نمایش، گفتو گویی را در جهان پدید نمیآورند.
خانم نویسنده، کلمه مقدس است. کلمات را شما میسازید و مفاهیم نزد ماست. صدا تنها تغییر حجم هوا نیست. صداها سکوت نیستند. "صدا تنها واق واق یک سگ نیست که به ماه پارس کند." نمیشود با یک آب هویج پارتی همه کلمات،همه صداها را ماست مالی کرد. وقتی نور هست سایه هم هست، نمیشود از سایه فاصله گرفت. اما میشود ازتاریخ و جغرافیای زمین فاصله گرفت و از اون بالا به زمان و زمین نگاه کرد و گفت:"آن مرد آمد. بابا انار دارد. بابا..."
دو:
اگر این حرفها بوی مسموم کننده تعلق و تملق میدهد میتوانید مرا بیهیچ بهانهای محاکمه کنید. چرا که این حرفها دلانه است نه نقدانه.
هوشمندانه است انتخاب ظرفی برای کارگردانی این نوشته که نمایشنامه است. هدایت بازیگر بین خیال ساختگی و واقعیت به گونهای که اسارتی برخلاقیت او نباشد. کنش طراحی که همه لحظات با تو گفتو گو کند و تو نتوانی عنصر یا شی را جابهجا کنی در وجودت. سیاهی و سپیدی و چند رنگ ویژه، که گاه معنا هستند و گاه دنیای غیرممکنها را میسازند تا چشمانت را به گذشته، حال و آینده بدوزند. تردیدهای کلمات، اصوات و رفتار تو را با خود همراه میکنند. و تو میمانی دراینکه اینجایی یا آنجا روی صحنه. آیا به این نمیگویند همذات پنداری در نمایش مدرن؟ فارغ ازهمه دل مشغولیهای روزمرگی دنیای خودت، اقتصاد، ترافیک، پول بلیت تئاتر که می ارزید یا نه؟ دیدن چند هنرپیشه سینما ازنزدیک و ...تو را به تفکر وادار نمیکند؟
زیرکانه است دیدار با جنها و مردگان در زیرزمین سفید، رقص مرگ یک ماهی، پاشیدن نور روی یک بوم صحنه، خونها در شیشهها، دفن سلاح سرد زیر خاک غمگین، پاککردن مرزهای قرمز با قیچی سیاه دریده، نبش قبر سلاحهای مدفون به دست آیندگان افسرده، تمرین ترسهای همیشگی آدم، ترس از آمدن، ترس از زندگی، ترس از بازخوانی پرونده یک بازی، ترس از عشق و مرگ، یخ زدن چراغی که باید گرما و نور بیافریند و دنیای زیبا و ترسآور و کمدی مردگان و دهها مفهوم و معنای دیداری و شنیداری دیگر، میتواند سکوت و سکون تماشاگر را خلق کند.
درون متلاطم و هیاهوی سینه تماشاگر بدنبال پاسخهای این مفاهیم است. بیتردید بخش متناسبی از این معناها و تصاویر زیبا و کلمات در راه یافتن پاسخها از دست میروند. او در یافتن راز و رمز رفتارها و صداها، از فضای اصلی نمایش دور میشود و به همین دلیل از نمایش جدا و مقهور تصاویر زیبا میشود. این تصاویر آنها را مسخ میکند و خطر از این جا آغاز میشود. تئاتر تنها هنری است که در لحظه تولید ارایه میشود. به اندازه واقعی زندگی، باید به او اجازه داد هر جایی از زندگی را که دلش خواست ببیند. باید به او فرصت داد. من به تئاتر قصه دار اعتقادی ندارم. حتی یک قصه کوتاه به اندازه سکوت بین دو کلمه و این جملات به معنای نادیده گرفتن این نوع تئاتر نیست. اما تماشاگر ما به این شکل از نمایش یا تئاتر بیشتر تمایل دارد. شاید این دوست داشتن به گذشته نوشتاری، قصهها و اشعار کهن، و سنت دیرینه ادبیات و نمایش در ایران برمیگردد. اما اینجا او برون بازی قصه میماند و مینگرد. راز این ماندن، دیدن و سکوت و سکون در کجای این تصاویر بریده شده از زندگی بازیهای به ظاهر ساده و بینهایت پیچیده؟، بازی کلمات، صداها و گامهای ناتمام به عمد؟، نگاههای غمگنانه از جنس اندیشه یا بازی اشیاء و نور؟ هر چه هست راز آمدن او به این تماشاخانه ایران است.
سه:
به شکلی پیدایش تئاتر یا نمایش خصوصی در ایران متعلق به امروز و این تئاتر(سگ، سکوت) نیست. اما به شکلی دیگر و نگاهی نه از سر کینه و حسادت تئاتر(سگ، سکوت) نخستین تئاتر خصوصی ایران است. تمام نمایشهای لالهزار قدیم، تمام نمایشهای کمدیهای متفاوت هتلها، باشگاهها و مکانهای خصوصی امروز در سراسر ایران میتواند نمایشهای خصوصی باشد. که به تعریفی(درآمد عوامل) حرفهای نیز تلقی میشوند. این نمایشها برای جذب تماشاگر بیشتر و بالطبع درآمد بیشتر راههای مختلفی را می شناسند. این همان حقیقتی است که شاید شکل گیری تئاترخصوصی و جدی را سالهاست به تعویق انداخته باشد.
مهمترین این راه شکل کمدی آن است. قصه های دم دستی جویده شده، بازیهای هجو، هزل و لودگی... خنداندن تماشاگر به هر بهانه و بهایی درس اخلاق و راستی و درستی با کلمات ناراست و نادرست از جمله دیگر این روشهاست. (بدون شک تئاتر نوشین و نمایشهایی از این دست در لالهزار جدای از این دسته بندیها قرار میگیرد.)اما تئاتر"سگ، سکوت"نخستین تئاتر خصوصی در ایران است چرا که برای اولین بار بدون سوبسید(شما بخوانید یارانه) و بر روی پاهای کودکانه، لرزان اما ایستای خود ایستاده است نه برای اثبات چیزی. یا خدای نکرده دهن کجی به کسی یا مرکزی. ایستاده است نه از سوی اساتید، غولها و قلهها و بزرگان(به تعبیر دیگران که بزرگی تنها به مدرک، سن و قامت و هیبت نیست) تئاتر ایران، بلکه چند جوان تجربهگرای کارگاهی خودجوش و ریسکپذیر. میگویند مردی با جیبهای پولدار آمد و رفت. شاید ترسید از هدر رفتن سرمایه یا شاید هم متاثر از دیگرانی که همیشه در همین حوالی پرسه میزنند و ریسمان میبافند و آسمان میشکافند. به تصور بسیاری از ما که در این سالها غافل بودیم از پرورش تماشاگران حرفهای و نیمهحرفهای، به گونهای که در جاهای دیگر وجود دارد، این نکته از ذهن ما عبور کند که نکند اینها که به تماشا آمدهاند برای دیدن آن یا این نامِ نام آشنا آمدهاند. بر فرض اگر چنین باشد سهم آن چه اندازه است؟ بر فرض اگر چنین باشد چه مسرتی بالاتر که به جای فریبها و دروغهای دسته اول نمایشگران آمده است. و اما میگویند بزرگترین تبلیغات برای یک اثر هنری همان تماشاگران هستند. و اینجاست که این تئاتر خصوصی محکمتر ایستاده است. بر این باورم که جماعتی را خوش نیاید. از جمله شوالیهها، بازیگرهای بساز و بفروش، دکترهای بازیگر و بازیگرهای دکتر،کارگردانهای دولتی، گیشهای ناراضی، هنرمندان سرمایه باز، اهالی تئاتر تاجر شده تا شده زمین و ... بعضیها افتخار می کنند که شبهای زیادی را با ششصد تماشاگر تالار وحدت را هیجان زده میکنند این افتخار برای آنها ماندگار است چرا که آنها تماشاکنان فیگوراتیو(واژه معادلی که بتواند ادای کامل کلمه بکند نیافتم)و بزک کرده زمانه ما هستند که نه برای اندیشه و احساس، که تنها برای نمایش خود و فریاد این نمایش خود به اقوام و دیگران، در آن جا حضور دارند. می پندارم اگر متولیان تئاتر از این جریان حمایت کنند، راه طولانی تئاتر برای همه را سریعتر طی خواهند کرد. و تئاتر هم می تواند سری به افتخار واقعی بلند کند.
منبع : سایت تئاتر