حامد بهداد:اول مملکتم دوم مملکتم سوم مملکتم بعد بقیه جهان

خبرنگار سینمای ما - شیدا شیرازی - کن: حامد بهداد را با بوتيک شناختم. در نقش فوتباليست جوان و خوش چهره اي که در دام ا عتياد گرفتار بود . بازی زيبای حامد بهداد را انجا برای اولين بار ديدم و دانستم که بهداد روزی خواهد درخشيد.و آن روز آمد . فیلم خوب بهمن قبادی، يکی از نقش های طلايی زندگی بهداد است. بعد از ديدن فيلم با حامد و ديگر عوامل فيلم در مورد فيلم گفتگو کرديم. هرچه بيشتر با حامد حرف ميزدم، متوجه مي‌شدم که او چقدر به همه نقشهايش شبيه است. حامد همان جوان عاشق مجنون ليلی است که برای این که عشق‌اش را به خودش ثابت کند، شرط سه گره مي‌بندد . حضور در کن را هم حامد مي‌خواسته به خودش اثبات کند، که اثبات کرد. «کسی از گربه های ايرانی خبر نداره» در کن بسيار درخشيد. حامد بهداد تنها بازيگر حرفه اي فيلم بازی نفس‌گيری از خودش ارايه مي‌دهد که از چشم تيز بين منتقدان و کارگردانان بين المللی دور نمانده است. حامد که قرار است پروژه 60 را با بهمن قبادی در آلمان و مراکش به همراه بازيگران غير ايرانی کارکند، همزمان با نمايش فيلم، پيشنهاداتی برای بازی در فيلم های غير ايرانی دريافت کرده است . گفتگو با بهداد آسان نیست. او نکته سنج و دقیق است و خسته از تکرار. دوست ندارد صحبت هایی را که این چند روز کرده تکرار کند. اما جواب‌هایم را با شور و حال و عشق می دهد. با احساس حرف می‌زند از کارش. عشق به هنررا در صدایش حس می‌کنی.

سینمای ما - آقای بهداد این اولین حضور شما در فستيول کن است. چه احساسی در اين مورد دارين؟


بهداد: هيجان زده ام نمي‌کنه. بايد قبلا اتفاق می افتاد . خيلی قبل تر. من بازيگر قوی اي هستم. بايد به سينمای بين المللی راه پيدا مي‌کردم. عمريست دلگير از کارهايی که اتفاق نيافتاده و بايد می افتاد هستم. اين هم يکی از همين موارد است.


سینمای ما: يعنی برای شما این یک اتفاق بدیهی بود؟


بهداد: آره! مثلا يک تيم فوتبالی باشگاهی رو در نظر بگير. يک بازيکنش ديده مي‌شه و به باشگاه بهتر ميره و بعد به دسته بهتر و شايد هم روزی به تيم ملی بره. اين يک حرکت طبيعيه و من لياقتش رو دارم. اين حرکت بايد زودتر از اينها اتفاق می افتاد.


سینمای ما: همکاری با بهمن قبادی رو چطور مي‌بینی؟


بهداد: راضی ام و خوشحال.


سینمای ما: چطور شد که کار با بهمن قبادی را انتخاب کردی؟ سينمای بهمن با فيلم هايی که تو تا حالا کار کرده بودی خيلی متفاوت است. آگاهانه اين نقش را انتخاب کردی؟؟


بهداد: بهمن سينمای متفاوتی دارد چون شبيه ديگران فکر نمي‌کند. من هم آگاه بودم که کار با بهمن متفاوته اما آدم باهوشی بودم که از بين اين همه پيشنهاد کاری به بهمن جواب دادم. دلم مي‌خواست با يک فيلم ساز بين المللی همکاری کنم .


سینمای ما: فيلم با اين که خط داستانی مستقيمی داره فضای مستندش رو حفظ کرده. مستند داستانی کار کردن چطور بود؟ تجربه جديدی بود؟


بهداد: نه من قبلا هم مستند داستانی کار کرده بودم. ولی در فيلم قبادی همه چيز واقعی بود. همه آدم‌ها، لوکيشن ها، همه و همه چيز واقعی بود. من تنها بازيگر حرفه اي بودم، من هم بايد بازی مي‌کردم و هم بايد بازی نمی کردم تا فضای مستند گونه فيلم حفظ بشه.


سینمای ما: دقيقا. و همين موضوع هم به نظر من وجه تمايز اين نقش از نقش های ديگه‌ته. در اين نقش البته بسيار با انرژی ظاهر شدی اما بازی نکردی . حتی صحنه های داد و بيدادت هم " over act" نيست و طبيعی جلوه مي‌کنه. قبادی کمکت کرد که به اين اجرا برسی؟


بهداد: ببين کارگردان پشت دوربين است. مثل مربی تيم فوتبال که کنار زمين ايستاده. هرچقدر هم که خوب باشه اما نمی تونه گل بزنه، پس چی کار ميکنه؟ بهترين بازيکنش را به عنوان کاپيتان انتخاب مي‌کنه تا بازی رو هدايت کنه. کار ما هم به همين صورت بود. همه نابازيگر و غير حرفه اي بودن. بهمن من رو مثل کاپيتان فوتبال به جلوی دوربين فرستاد تا نابازيگر ها و خودم رو هدايت کنم. ببين اين خيلی سخته که تو هم بازی نکنی که فضای مستند گونه فيلم حفظ شه و هم بازی بکنی تا بازيگرای ديگر فيلم را هدايت کنی.


س: حامد فيلم رو در هفده روز گرفتين. چطور اين قدر سريع؟


ب: بهمن ميخواست که بکر بودن موضوع حفظ بشه. يعنی به " فيلم بازی" کردن عادت نکنيم تا فضای مستند فيلم رو از دست نديم. برای رسیدن به این هدف بايد خيلی فشرده و سريع فيلم مي‌گرفتيم.


س: با بهمن باز هم همکاری می‌کنی؟


ب: آره. الان درگير پروژه 60 ثانيه هستيم. که قراره در آلمان و مراکش فيلم برداری شه.


س: حامد جان بيشتر از پنجاه کشور جهان فيلم را برای پخش خريدن. فيلم در دنيا به نمايش در خواهد اومد. چقدر برات مهم است که فيلم در ايران هم به نمايش دربیاد؟!


ب: اول مملکتم
دوم مملکتم
سوم مملکتم
بعد بقيه جهان.

قسمتی از فیلم و مراسم افتتاحیه فیلم قبادی

برای دیدن قسمتی از مراسم افتتاحیه و قسمتی از فیلم کسی از گربه های ایرانی خبر نداره ،

به لینک زیر مراجعه کنید :

کسی از گربه های ایرانی خبر نداره

تنها صداست که میماند ...

سینمای ما – شیدا شیرازی – کن: امروز روز ايران بود. روز فرش قرمز برای فيلم بی‌نظير بهمن قبادی بود. روز حضور بازيگر خیلی خوب سينمای ايران حامد بهداد بود. و روز موسيقی زيرزمينی ايران. روز صداهايی که تا به حال شنيده نشده بود.
فيلم بهمن قبادی حيرت‌انگيز خوب است. دوربين کنجکاو قبادی با سر در آوردن از زيرزمينی‌ترين محافل تهران، شما را به ديدن و شنيدن ناديده‌ها و ناشنيده‌ها دعوت مي‌کند.
سکوت جايز نيست. بهمن قبادی اين مهم را به هنرمندی هر چه تمام‌تر به تصویر کشيده است. اشکان و نگار که شخصيت‌هاي واقعی و ملموسی، مثل من و شما هستند، رويايی دارند، استعداد و هنری دارند. عاشق اثبات خودشان در دنيای موسيقی به وسيله بيرون دادن یک آلبوم مجاز و يا اجرای يک کنسرت هستند.
رويای بچه‌ها عملی است، "فقط پولش جور شه، حله!" اين را نادر می‌گويد (حامد بهداد). نادر به زندگی اشکان و نگار وارد مي‌شود و اين خود اول عشق است. نادر ارتباطات وسيعش را در اختيار بچه‌ها قرار مي‌دهد و با آنها برای پيدا کردن اعضای باند به هر دری مي‌زند. در اين جستجو، دوربين موشکاف قبادی نسل مستعدی را نشان مي‌دهد که استعداد و عشق‌شان را در پستوی خانه و زير زمين‌های بتنی نهان کرده‌اند. نادر اما بی‌دريغ به بچه‌ها کمک مي‌کند، گاهی فکر مي‌کنی نفع شخصی او در اين ميان چيست؟
حامد بهداد که نادر را، نادر کرده است، در اين فيلم خوش درخشيده است. او که تنها بازيگر حرفه‌اي فيلم است، چنان در نقش نادر فرو رفته که حدس مي‌زنی خودش را در آينه مي‌بيند. اواخر فيلم که نادر بچه‌ها را به بيابانی مي‌کشاند تا اجرای یک گروه ديگر را ببينند، مي‌فهميم نادر خود درد آشناست. نادر با صدای مردانه و گيرای حامد بهداد محلاتی مي‌خواند و عده‌اي رقص جولان مي‌کنند. يادم به اين شعر حکيم فردوسی افتاد که از زبان استاد فارق کيانی، استاد مسلم رقص‌های خراسانی شنيده بودم.
رقص جولان بر سر ميدان کنند رقص در خون خود، مردان کنند
کوشش‌های نادر به جايی نمي‌رسد. گروه مجوز نمی‌گيرد و عشق مي‌ميرد.
فيلم بهمن قبادی، پايان تلخی دارد، اما فيلم تلخی نيست. به‌شدت واقع‌گرايانه است. حقيقتی وجود دارد و آن نامش جوان ايرانی مستعد خانه‌نشين است و دوربين قبادی الحق که اين را خوب به تصوير کشيده است.
«کسی از گربه‌های ايرانی خبر ندارد» جدی‌ترين فيلمی است که تا به حال به مساله موسيقی زیرزمینی در ايران پرداخته است. فيلم با اين که خط داستانی و روايتی مستقيمی دارد، نگاه مستند‌ش را حفظ کرده است.
دوربين قبادی به هر جايی سرک مي‌کشد و آدم‌هایی را به ما نشان مي‌دهد که هر روز از کنارشان بی‌تفاوت مي‌گذريم. اما اين تصاوير اين فيلم نيست که در ذهن ماندگار مي‌شود بلکه صداهاست.
صدابردار فيلم، حق آوا و صدا را برای فيلمی که به موسيقی می‌پردازد، ادا کرده‌اند. اين صداهاست که در اين فيلم شما را به فراز و فرود مي‌برد. راک، بلوز، رپ، سنتی و ... همه را در اين فيلم مي‌شنويم و چه به موقع هم مي‌شنويم تا از اين همه موسيقی و سبک‌های مختلف خسته نشويم.
قبادی همه آدم‌ها را نشان مي‌دهد، همه واقعی هستند وخود خودشان. آريا را نشان مي‌دهد که در طويله گاوداری پدرش هاردراک مي‌خواند، امير را که برای بچه يتيم‌های جنگ‌زده عراقی و افغانی گيتار مي‌زند و مي‌خواند، رعنا را که نمی‌داند با صدايی به اين زيبايی چه کند، بابک را که دردهای اجتماع را فرياد مي‌زند و نگار و اشکان را که می‌دانند که با استعدادند، که آن ور آب کنسرتی و سالن اجرايی منتظر آنهاست که آنها را مي‌خواهند.
بعد از فيلم نمی‌دانم چرا به فروغ فکر کردم که گفته بود "تنها صداست که مي‌ماند. او مي‌دانست که امثال قبادی‌هايی هستند که اين صداها و اين آدم‌ها را ثبت کنند تا ماندگار شوند. بعد از فيلم به نگار هم فکر کردم که خوانده بود: خانه‌اي مي‌خواهم، با يک پنجره.

چند عکس از نمایش فیلم :

 

 

گفتگو با حامد بهداد پس از نمایش فیلم قبادی در کن

سینمای ما - بازیگر فیلم سینمایی "کسی از گربه‌های ایرانی خبر نداره" پس از نخستین نمایش آن در جشنواره کن امسال فیلم را نماینده موج جدید سینمای ایران دانست.

حامد بهداد با اشاره به استقبال از "کسی از گربه‌های ایرانی خبر نداره" بهمن قبادی در کن  گفت: تماشاگران با فیلم ارتباط برقرار کردند و خوشبختانه نظر مثبت تماشاگران را جلب کرد. زمان آن رسیده که سینمای جدید ایران به محافل هنری جهان معرفی و دوران اوج این سینما که نماینده فرهنگ و تمدن ایرانی است، آغاز شود. "گربه‌های ایرانی" نماینده این موج است.

بهداد افزود: کارنامه سینمایی من نشان می‌دهد که هرگز نخواسته‌ام در نقش‌های مشابه و یکسان کلیشه شوم. از بازی در فیلم‌هایی که برای جذب مخاطب ساخته می‌شوند و فیلم‌هایی که گرایش هنری دارند، نترسیده‌ام. سینما برایم عرصه‌ای برای تجربه کردن و لذت بردن از این تجربه‌ها است و بازی در "کسی از گربه‌های ایرانی خبر نداره" در ادامه این مسیر است.

بازیگر فیلم‌های "بوتیک" و "محاکمه در خیابان" ادامه داد: "کسی از گربه‌های ایرانی خبر نداره" داستانی اجتماعی دارد که زوایای کمتر دیده شده بخشی از جامعه ایران را بازتاب می‌دهد. جامعه‌ای که ویژگی‌های مثبت و منفی فراوان دارد و فیلم‌های سینمای ایران تصاویری متنوع از این جامعه به مخاطب داخلی و خارجی نشان داده‌اند.

بهداد، نگار شقاقی و اشکان کوشانفر در "کسی از گربه‌های ایرانی خبر نداره" نقش‌آفرینی می‌کنند و داستان درباره دختر و پسری جوان است که پس از آزادی از زندان می‌کوشند یک گروه موسیقی تشکیل بدهند. این فیلم امسال در بخش نوعی نگاه شصت و دومین جشنواره فیلم کن روی پرده رفت.



منبع : مهر

زندگی با چشمان بسته منتظر بازگشت حامد بهداد از جشنواره کن است

خبرگزاري فارس: فيلمبرداري «زندگي با چشمان بسته» به كارگرداني «رسول صدرعاملي» كه در لوكيشن‌هاي داخلي در حال انجام است تا دو هفته ديگر تمام مي‌شود و سكانس‌هاي حامد بهداد پس از بازگشت وي از جشنواره كن از سر گرفته مي‌شود.
به گزارش خبرنگار سينمايي فارس، فيلمبرداري فيلم سينمايي «زندگي با چشمان بسته» به كارگرداني رسول صدرعاملي همچنان در لوكيشن‌هاي خيابان نياوران ادامه دارد و تاكنون از مرز 75 درصد گذشته است.
براساس اين گزارش، طبق برنامه‌ريزي‌هاي صورت گرفته در ابتدا سكانس‌هاي خارجي فيلمبرداري و به پايان رسيده و فيلمبرداري بخش‌هاي داخلي در حال انجام است و سكانس‌هاي حامد بهداد پس از بازگشت وي از جشنواره كن از سر گرفته مي‌شود.
به گزارش فارس، فيلمبرداري اين پروژه كه تدوين آن توسط هايده صفي‌ياري شروع شده، اوايل خرداد و تا دو هفته ديگر به پايان مي‌رسد.
«زندگي با چشمان بسته» روايت خواهر و برادري است كه در يك محله قديمي زندگي مي‌كنند و با اتفاقات گوناگوني مواجه مي‌شوند.
حامد بهداد، ترانه عليدوستي، پولاد كيميايي، فرهاد قائميان، فرهاد آئيش، پريوش نظريه، الهام پاوه نژاد، انديشه فولادوند، آناهيتا افشار، علي مرداني، گلاره شهبازيان، مهدي اسلام‌پور و عاطفه رضوي از جمله بازيگران اين اثر سينمايي هستند.
«زندگي با چشمان بسته» يازدهمين اثر بلند سينمايي رسول صدر عاملي است كه فيلم‌هايي همچون: پاييزان، هرشب تنهايي، شب، ديشب باباتو ديدم آيدا، من ترانه پانزده سال دارم و دختري با كفش‌هاي كتاني را در پرونده كاري خود به ثبت رسانده است.

چند عکس جدید از تمرین تئاتر

 

 

 

 

 

عکسهای حامد بهداد در کن

 

 

 

 

 

 

واقعا نمیدونم چی بگم جز اینکه خیلی خیلی خیلی خوشحالم ! نه تنها من بلکه خودش و تمام طرفداراشم از این حضور بر فرش قرمز کن خوشحالن ... اتفاقی که همگی آرزوشو داشتیم

فعلا چیز دیگه ای نمیتونم بگم ،

 آرزوی موفقیت برای حامد بهداد

در ضمن اگه عکس جدید دیگه ای پیدا کنم حتما اضافه میکنم ( به دلیل زیاد بودن عکسها ، اگر باز نشدن روی عکس رایت کلیک کنید و بعد show picture  )

حامد بهداد و قبادی بر فرش قرمز کن

جديدترين ساخته‌ي بهمن قبادي، «كسي از گربه‌هاي ايراني خبر نداره!» روز گذشته ـ 24 ارديبهشت ماه ـ بخش «نوعي نگاه» جشنواره‌ي فيلم كن را افتتاح كرد.

به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين فيلم كه روز گذشته پيش از نمايش در افتتاحيه‌ي بخش «نوعي نگاه»، براي اهالي مطبوعات و رسانه‌ها به نمايش درآمد، طبق گزارش رسانه‌هاي خارجي مورد استقبال منتقدين و تماشاگران قرار گرفته است.

«قبادي» قبل از نمايش اين فيلم به فرانس‌پرس گفته است: «بعد از پايان جشنواره ممكن است ديگر به ايران برنگردم» او مدعي شده است: «چون اگرچه رسما در ايران ممنوع‌الكار نيستم، اما اجازه‌ فيلم‌برداري و ساخت فيلم ندارم.»!

«قبادي» كه به‌همراه «حامد بهداد»، بازيگر نام‌آشناي اين فيلم مورد تشويق گرم تماشاگران قرار گرفتند، اعلام كرد: «هنگام ساخت فيلم دوبار من مجبور شدم به دروغ بگويم درحال ساخت مستندي درباره‌ مواد مخدر هستم تا فيلممم را بسازم. هنگام ساخت فيلم از ترس زياد، 17 روز فيلم‌برداري اين فيلم، براي من 17 ماه گذشت.»

كارگردان فيلم «لاك‌پشت‌ها پرواز مي‌كنند» هم‌چنين خبر داد كه «ركسانا صابري»، يكي از نويسندگان فيلم‌نامه اثر جديد‌ش به‌خاطر حضور خانواده‌اش در ايران و هچنين سفر پنج‌شنبه آنها به خارج از ايران، نتوانست به كن بيايد.

وي همچنين از بازيگران فيلم‌اش به‌خاطر اين‌كه انرژي خلاق وي را بارديگر شكوفا كردند، تشكر كرد.

فيلم‌سينمايي «کسي از گربه‌هاي ايراني خبر نداره...» Nobody knows about Persian cats… در آن نگار شقاقي، حامد بهداد، اشکان کوشانفر، بابک ميرزاخاني و ... به ايفاي نقش مي‌پردازند.

اين فيلم به تهيه‌کنندگي، طراح، نويسنده و کارگردان: بهمن قبادي است و نويسندگان فيلمنامه: بهمن قبادي، حسين.م آبکنار، رکسانا صابري، مدير فيلمبرداري: تورج اصلاني،تدوين: هايده صفي ياري، برنامه ريز: سپهر ميکائيليان، دستياران کارگردان: مهدي پورموسي، سپهر ميکائيليان، بتين قبادي، صدا بردار: نظام‌الدين کيايي، صدا گذار: بهمن اردلان ،مدير توليد: بهروز قبادي

در خلاصه داستان: «دختر و پسر جواني بعد از آزادي از زندان، براي جمع کردن يک گروه جديدِ موزيک، به قلب تهران مي‎زنند و سفري زيرزميني را شروع مي‎کنند تا تک تک افراد بندشان را از ميان گروه‎هاي مخفي زيرزميني پيدا کنند و…»

 

عکس های تمرین تئاتر سگ سکوت

 

 

 

من که دیگه واقعا دارم لحظه شماری میکنم ! هرچند از یه طرفم دوست دارم بعد از امتحانا باشه ... به هر حال... به نظرم خیلی تئاتر خوبی از آب درمیاد

منبع: ایران تئاتر

قید این زن رو بزن ...


سینمای ما- کریم نیکونظر و گلاویژ نادری: ‌‌«جامعه ما به سمت سياه‌و‌سفيد شدن مي‌رود. داريم دوباره به سمت همان فضا‌هاي سابق مي‌رويم و وقتي من به سمت طبقه‌حاشيه‌نشين مي‌روم، ديگر نمي‌توانم رنگ‌هاي شاد را وارد عکس‌هايم کنم...» اين را مسعود کيميايي درباره سياه‌و‌سفيد بودن تازه‌ترين فيلمش «محاکمه در خيابان» مي‌گويد. فيلمي که ظاهرا مي‌خواهد خاطرات فيلم‌هاي قديمي، همان سياه‌و‌سفيد‌هاي دهه 40 و 50، را زنده کند و با فضاي تيره‌اش، تصويري تازه از جامعه ايراني بدهد. اگر چه براي مسعود کيميايي «محاکمه در خيابان» تنها اداي دين به آن سينما نيست، يک جور بازگشت است به فضاي دلخواهش: «من با اين فيلم دوباره به دنياي هميشگي‌ام برگشته‌ام.» کيميايي اين‌روزها سرحال‌تر از هميشه است. شوخي مي‌کند و درباره اوضاع سينما و حال و روز جامعه حرف مي‌زند... بيست‌و‌سومين فيلم مسعود کيميايي قرار است تجربه تازه‌اي باشد براي او و براي همه آن‌هايي که سينمايش را دوست دارند. خودش با اشتياق به عکس‌هاي فيلم ـ عنواني که کيميايي براي نماها به کار مي‌برد ـ نگاه مي‌کند و مشتاق است تا زودتر فيلم را آماده کند. يادم مي‌آيد قبل‌‌ترها، وقتي از کيميايي درباره ديدن فيلم‌هايش در سالن سينما مي‌پرسيدند، جواب مي‌داد سال‌هاست هيچ فيلمي را از خودش در سينما نديده. انگار هر بار فيلمي از او اکران مي‌شود، مسعود کيميايي خيالش راحت مي‌شود و اصلا به اميد همان فيلم قبلي است که اثر بعدي‌اش را شروع مي‌کند. البته «محاکمه در خيابان» انتخاب اول او براي ساخت نبود. کيميايي مي‌گويد: «فيلمنامه‌اي بود به نام شريک که خيلي دوستش داشتم. اما هر بار به مشکلي برخورد و نشد که بسازمش.» مشکلاتي که باعث مي‌شود او براي مدتي قيد آن فيلم را بزند و به کار ديگري فکر کند. «محاکمه در خيابان» را اصغر فرهادي نوشته و کيميايي از آن خوشش آمده و با بازنويسي، به فضاي هميشگي‌اش نزديک شده. فيلمي درباره آدم‌هاي زمانه ما. آدم‌هاي به ظاهر دور از جريان روز جامعه؛ اما موثر در سرنوشت همه مردم. فيلم تازه کيميايي داستان اين آدم‌هاست. نسل تازه‌اي که مي‌خواهند درست زندگي کنند اما در دروغ‌هاي خود ساخته‌شان گم مي‌شوند. اما آيا در اين فيلم هم باز با جوان‌هايي تلف شده و سردرگم روبه‌روييم؟ آيا کيميايي باز هم با بدبيني و تلخي به آنها نگاه مي‌کند؟ جواب او خيلي سرراست نيست: «آن نوع تلخي كه در زبان سينماي من براي شما آشناست، نيست. يك شكل ديگر است که بيشتر به حال‌و‌هواي زمانه برمي‌گردد. خودتان ببينيد متوجه مي‌شويد. مي‌رود به سمت فيلم نوآر...» نوآري درباره طبقه حاشيه‌اي تهران.

وقتي تراژدي شروع مي‌شود

امير، درست وقتي مي‌خواهد عروس را از آرايشگاه بياورد، پيغام صميمي‌ترين دوستش را مي‌شنود: «قيد اين زن را بزن.» حماسه تازه کيميايي، اين‌طور شروع مي‌شود. «پولاد کيميايي» از ميان دود بيرون مي‌آيد. سبيل باريکش، چهره‌اش را به آدم‌هاي قديمي، همان‌ها که سخت پايبند اصول بودند، نزديک کرده. در بين تعميرکارها دنبال دوستش مي‌گردد. حامد بهداد، از زير ماشين، او را مي‌پايد. او همان دوستي است که سربزنگاه، سر رسيده و از دور، از جايي که چشم در چشم با رفيقش روبه‌رو نشود، جشن را به‌هم زده. حالا اما، ايستاده رودرروي رفيقش؛ هماني که ازش فرار مي‌کرد تا مجبور نشود حقيقت را بگويد و.... سياه‌و‌سفيد بودن فيلم، آن‌همه تلخي و چرکي و گرفتگي دوروبر آنها را پررنگ‌تر کرده. انگار اين تيرگي از خوداين آدم‌ها بيرون زده و روي ديوارها و فضاي فيلم نشسته. «امير» سردرگم، حرف‌ها را مي‌شنود. با لباس دامادي و کروات، بين اين‌همه آلودگي، مثل تکه‌اي نچسب است. وقتي مي‌رود، دوباره دود همه‌جا را مي‌گيرد.
مي‌پرسم کار با دوربين ديجيتال چطور بود؟ شنيده‌ام اصلا به خاطر درآوردن اين رنگ‌ها و بافت تصويري سراغش رفته‌ايد... کيميايي مي‌گويد: «اين هم که مي‌گويي هست ولي من با نگاتيو بيشتر سازگارم. الان در اين تصاوير هيچي نمي‌بينم. ولي وقتي روي نگاتيو يك رنگ قرمز را مي‌بينيد، در مونتاژ عكس بعدي، وقتي مي‌خواهيد اين را ببريد، اين قرمز خيلي موثر است؛ يا آن رنگ خيلي مهم است براي اينكه بچسبد به عكس بعدي. به اين‌شکل، چشم، بي‌خودي اين‌ور و آن‌ور نمي‌شود. اين بيشتر به نظر من ويدئوست.»
آن حس پخته شدن فيلم روي نگاتيو را براي‌تان ندارد، نه؟
نه؛ يادم مي‌آيد يک‌بار امير نادري را در استوديويي ديدم. گفتم بگذار فيلمت را ببينم. ايستاد جلوي در و گفت نه؛ رويم نمي‌شود. گفتم چرا؛ گفت آخر 16 ميليمتري‌است! هيچ‌چيز 35 نمي‌شود. کيميايي اين را مي‌گويد و مي‌خندد.
حالا «امير» کنار عروسش نشسته و مي‌خواهد «حقيقت» را پيدا کند.
امير: خانوما کارشون اينه که شده رو، نشده نشون بدن....
عروس(با بازي شبنم درويش) در خيابان‌مي‌دود. بين ماشين‌ها و بين دود و بوق. حالا ديگر لباسش سفيد نيست. فيلم انگار از جنوب شهر بالاتر نمي‌آيد و تمرکزش روي اين نقطه از شهر است. دلواپسي براي مردم اين طبقه، در همه فيلم‌هاي کيميايي وجود داشته. کيميايي مي‌گويد: «من در فيلم‌هايم هيچ طبقه‌اي را تحقير نکرده‌ام. در حالي‌كه مي‌بينم در فيلم‌ها، خودبه خود اين اتفاق مي‌افتد. شايد به عمد باشد يا اصلا هم به عمد نباشد؛ اما اين اتفاق مي‌افتد. از زماني كه من در فيلم «گوزن‌ها» زني را كه در لاله‌زار كار مي‌كند نشان مي‌دهم و او مي‌گويد نجيبم كه زندگي‌ام همين بقچه است، دغدغه طبقات اجتماعي با من هست. يا اصلا فيلم‌هاي قبل از گوزن‌ها. نه اينكه دفاع كنم. اما وقتي شما به تار و پود اين طبقه نزديك مي‌شويد، مي‌بينيد كه آدم‌هاي اين طبقه، هم در عزا كشته شده، هم در عروسي. من حتي در فيلم‌هاي قبل از گوزن‌ها هم اين را نشان داده‌ام.»
و اين اشاره‌اي است به دهه 40، يعني همان دهه‌اي که کيميايي تازه شروع به کار مي‌کند و دغدغه پرداختن به طبقات فرودست، بخشي از تعهد اجتماعي اهالي هنر است. حتي آن‌هايي هم كه گرايشي به «چپ»ها نداشتند، مي‌خواستند با نگاهي از بيرون به جامعه روبه اضمحلال ايران، تصويري واقعي از اين مردم نشان دهند. نگاهي که مي‌خواست گزارشي ـ حتي نه‌چندان دقيق اما سرشار از واقعيت ـ از زمانه خودش باشد. نتيجه اين نگاه، فيلم‌هايي مثل «جنوب شهر» و «خشت‌و‌آينه» بود. جواد طوسي مي‌گويد: «در «رضاموتوري» اين تفاوت طبقاتي کاملا ديده مي‌شود. اين‌که فيلمسازي بيايد به طبقه‌اي كه هم دارد وجوه سمپاتيكش را به نمايش مي‌گذارد، هم فروپاشي و اضمحلالش را و آن‌را اين‌قدر واقع‌بينانه بشكافد به نظرم جسارت زيادي مي‌خواست.» اما آيا «محاکمه در خيابان» هم داستان فروپاشي و قدرت‌نمايي همان‌هاست؟ يا داستان طبقه‌اي که حالا شکل گرفته و دارد قدرت‌نمايي مي‌کند. کيميايي مي‌گويد: «طبقه‌اي كه به وجود آمده يك بحث خيلي گسترده است. اين‌که آيا طبقه‌اي مي‌تواند جانشين طبقات ديگري بشود بحث ديگري است بيرون سينما. مربوط به جريان‌هاي ديگر است...» او درباره آشتي طبقه‌ها توضيح مي‌دهد: «ببينيد فرضا در زمان «رضاموتوري»؛ اين طبقات را مي‌گوييم كنار هم نمي‌نشينند، اين را در سينما ببينيد؛ يعني سينمايي ببينيد. دختر سرش را مي‌گذارد پشت رضا موتوري براي اينكه باد نخورد و رضاموتوري سرش را مي‌برد به پشتش و مي‌گويد: «مگه مي‌شه عاشق نشد.» هر كسي باشد مي‌شود. او جايي فكر مي‌كند اگر دزد نباشد، خيلي خوب است. مي‌گويد من اين پول را مي‌خواهم پس بدهم. اين مساله خيلي ريشه‌اي است و براي همين مادرش بهش مي‌گويد تو غلط مي‌كني. تفاوت را مي‌شود پيدا کرد. اين مادر متعلق به همان دوره‌اي است که در فيلم‌ها مي‌گفتند تو نخود و كشك خودت را بخور و همه چيز خوب است. يعني اين سربه‌زيري و اينكه تو در فيلمت خبررساني نكني خوب است. اين را به شدت در فيلم‌هاي آن زمان مي‌بينيم. در اين تصاوير است که مي‌شود فهميد کجا ايستاده‌اي و چه چيزي بايد تغيير کند تا مثلا طبقات با هم کنار بيايند. وقتي ماجرا از ريشه اين‌طوري است، خيلي نمي‌شود روي آن حساب کرد.» و طوسي توضيح مي‌دهد: «اين سير تاريخي طبقه‌شناسي در روند فيلمسازي مسعود كيميايي مرحله‌به‌مرحله ديده مي‌شود. مثلا در «خط قرمز» به اين تقابل طبقاتي كه هم مي‌خواهد آشتي‌پذيري را توي اين شرايط حساس تاريخي محك بزند و هم عدم امكان اين انعطاف‌پذيري را نشان بدهد ديده مي‌شود. در آن فيلم بين يك بازپرس امنيتي ـ كه شكل گرفته يك محيط سنتي بازارچه‌اي است ـ و يك دختر عشقي به وجود آمده. حالا طبقه‌ها عوض شده‌اند و آنها در شرايطي ديگر مي‌خواهند به هم وصل شوند. ولي آن جولاندهي اجتماعي- سياسي- تاريخي را پيدا نمي‌كنند. به عقيده من اين دغدغه را در «اعتراض» هم مي‌بينيد. آن زني كه در انتها روي او فيكس فرم مي‌شود، اعتراض طبقه‌اي است كه مي‌خواهد موجوديت خودش را به رضا پيتزافروش ثابت کند.» و کيميايي ادامه مي‌دهد: «در فيلم سکانسي بود که با آن به اين حرف آقاي طوسي نزديك‌تر مي‌شديم. سکانسي که در آن دختر مي‌آيد پشت شيشه و پسر هم در رستوران است. آنها مي‌آيند دستشان را روي دست هم مي‌گذارند و صورتشان را از پشت شيشه مي‌چسبانند به هم. ولي وقتي اين صحنه را برمي‌دارند همه‌چيز را به هم مي‌ريزند. حالا بايد يك خورده رياضي‌تر بگرديم و آن را پيدا كنيم...»
شما نمي‌خواهيد اين هشدار را بدهيد كه آن طبقه‌اي كه بخواهد به اصالت‌هاي ريشه‌دار خود پايبند باشد به شكل اجتناب‌ناپذيري با يك رودست خوردن تاريخي مواجه مي‌شود؟
چيزي به نام رودست خوردن تاريخي نداريم. همه چيز علمي است. هر حركتي كه در اين جامعه انجام مي‌شود پايه‌هاي علمي دارد. رودست خوردن در قمار است، در مسافرت رفتن است. اصلا «چپ»ها نظرها را به اين سو كشاندند. بحث رودست خوردن مثل دوربين دوم در فيلمبرداري مي‌ماند؛ يك دوربين را جايي مي‌گذاري تا سر مردم گرم مي‌شود و تو با دوربين دومت صحنه‌خودت را مي‌گيري. چه بهتر كه آدم در دوره خودش زنده باشد و بميرد و به يك دوره ديگر پرتاب نشود. چون تا بخواهد از اين هزارتوي طبقه سر دربياورد همه‌چيز را از دست داده. زندگي براي تو تكرار نمي‌شود تا يک عقيده آرماني ديگر براي خودت پيدا كني. استخوان‌ها و قلبت بايد جواب بدهد. مثل عشق كه يك بار جواب مي‌دهد و چند بار جواب نمي‌دهد.
در مورد «محاکمه در خيابان» ما با چه روبه‌روييم؟ طبقه‌اي كه جايگزين طبقه ديگري شده و جايش خالي است يا طبقه‌اي كه به وجود مي‌آيد؟ چون به نظرم شما در دو فيلم اخيرتان بيشتر روي آدم‌هايي متمرکز شده‌ايد که انگار جاکَن شده‌اند و نمي‌دانند از کجا آمده‌اند و در کجا ايستاده‌اند...
خب، يك موقعي طبقه را تقسيم مي‌كنيد به فاصله‌هاي اقتصادي. يك موقعي است به بخش‌هاي فرهنگي تقسيم مي‌كنيد. در اينجا اين را مي‌بينيم كه فاصله، فاصله به اصطلاح فرهنگ است. يك جرياني از مردم، راست گفتن يا دروغ گفتن برايش تعيين‌كننده نيست. اين جريان دارد همه را از جنس خودش مي‌كند... داستان فيلم من درباره اين‌هاست...
و بعد با زيرکي مي‌گويد: «شما بگوييد اين آدم‌ها از کدام طبقه‌اند...»

سامورايي

«وقتي قلبتو باختي ديگه تا آخر عمرت نمي‌بري.» محمدرضا فروتن در حالي که از درد به خودش مي‌پيچد، رودرروي پرده سينماي خانگي، با بغض اين جمله را مي‌گويد. و بعد ادامه مي‌دهد: «بهتره منو بکشي تا پاک شم... تو گرگ خونه و رفاقتي...» فصل محمدرضا فروتن يکي از درخشان‌ترين فصل‌هاي «محاکمه در خيابان» است. فضاسازي و بازي همان چيزي است که همه از مسعود کيميايي انتظار دارند و او، همان‌طور که خودش هم مي‌گويد، دوباره به دنياي خودش برگشته. فصل معرفي محمدرضا فروتن، در اتاقي خاک‌گرفته و پر از اسباب، از آن سکانس‌هاي ماندگار سينماست. او مثل سامورايي مي‌ماند که ديگر اميدش به همه چيز را از دست داده. ياغي‌اي که ديگر دل‌و‌دماغ ياغي‌گري ندارد.
در فيلم به جز محمدرضا فروتن و حامد بهداد، نيکي کريمي هم حضور دارد. کيميايي مي‌گويد: «مکث‌ها و نگاه‌هاي نيکي کريمي فوق‌العاده است.» و اين چيزي است که مي‌توانيم در «محاکمه در خيابان» به وفور ببينيم. اما نکته جالب اين فيلم، فرم روايت داستان‌هايي است که مدام در دل هم مي‌آيد و يک‌جوري به هم ربط پيدا مي‌کنند. تجربه‌اي که پيش از اين در سينماي کيميايي ديده نشده. کيميايي در دو فيلم اخيرش مدام از قصه‌گويي مرسوم و هميشگي‌اش طفره مي‌رفت و با خلق فضا خواسته روايتي تازه از آدم‌هاي معاصر داشته باشد. مصطفي خرقه‌پوش، تدوينگر «محاکمه در خيابان» مي‌گويد: « به نظر من اين فيلم هم از فيلم‌هاي ديگر آقاي کيميايي خيلي دور نيست. البته داستان‌هاي موازي در اين فيلم مشخص‌تر از فيلم‌هاي ديگر است. اينجا شخصيت‌ها مدام كنار هم قرار مي‌گيرد و گاهي با هم تلاقي پيدا مي‌كنند و باز از هم جدا مي‌شوند. اين فرم كلا فرم جذابي است. به نظرم اين شيوه روايت، نسبت به قصه‌هايي كه با يك كاراكتر شروع مي‌شود، مدرن‌تر است.»
خرقه‌پوش درباره همکاري‌اش با مسعود کيميايي مي‌گويد: «سعي كردم اول به آن دنيا نزديك شوم. اين خيلي مهم است. يعني فهميدن آن دنيا كه اين بخشي از كار من بود. من عمده‌تلاشم اين بود كه با آقاي كيميايي صحبت كنم و خودم را به آن فضا نزديك کنم. من دوران خوشي را در اين مرحله مونتاژ مي‌گذرانم. هم در فيلم «رئيس» اين طوري بود، هم در اين فيلم.»
در اين چند سکانسي که ديديم، بيش از هر چيز، مکث‌ها و تمرکز روي شخصيت‌ها جلب توجه مي‌کرد. نوعي سکون که کاملا با فضاي تيره فيلم همخوان بود.
خب، سينماي آقاي کيميايي سينماي شخصيت است نه ماجرا. يعني اول از همه اين آدم‌ها و شخصيت‌ها هستند که اهميت دارند. براي همين، هم دکوپاژ و هم تدوين در خدمت تمرکز روي شخصيت‌هاست. در «محاکمه در خيابان» هم همين طور است. و البته به نکته مهمي هم اشاره مي‌کند: «محاکمه در خيابان، فيلم شناسنامه‌داري است. يعني آدم‌ها، محله‌ها و خيابان‌ها کاملا مشخص‌اند. فيلم، جغرافيا دارد و همين مي‌تواند نشان دهد چقدر به دنياي ما نزديک است.»
به اين ترتيب، فيلم تنها داستان آدم‌ها نيست. داستان شهر هم هست. شهري که همه‌چيزش در هم تنيده شده. کيميايي مي‌گويد: «مي‌خواهم اين فشردگي، اين درهم فرورفتن را نشان بدهم.» و البته ايده فوق‌العاده‌اي دارد براي تيتراژ فيلم. براي فيلمي که قرار است دنياي دوروبر ما را نشان دهد. او با خرقه‌پوش بحث مفصلي درباره پايان فيلم مي‌کند. فکر ‌درخشاني که تماشاگر را ميخکوب کند و چهره ديگري از شخصيت‌ها را روبه‌روي تماشاگر بگذارد. تصويري که بيشتر با قضاوت ما درباره خودمان سر وکار دارد و اين‌که در چه جامعه‌اي زندگي مي‌کنيم. «محاکمه در خيابان» حديث ماست در جامعه‌اي که در آن زندگي مي‌کنيم.


با كيميايي و به ياد سينما


پرويز نوري: كيميايي هميشه احساسي از سينمايي كه دوست داشته‌ايم در دلم زنده مي‌كند. احساسي كه مرا به ياد ديوانگي‌هاي خودمان نسبت به آن سينما مي‌اندازد و شور و عشقي كه آن موقع‌ها در سنين نوجواني به اين پرده جادويي داشتيم، يادم مي‌آيد هفت‌، هشت سالم بود كه فيلم «مه‌رويان شناگر» را در سينما ميهن ديدم. فيلمي كه چشم مرا به سينما باز كرد. فضاي آن با آن رنگ و رويا، با آن استخرهاي آبي لاجوردي و با فواره‌ها‌ي نوراني و مه‌روياني كه به رديف و به نوعي ريتم موزون به درون آب‌ها درمي‌غلتيدند و سپس استرو ويليامز كه با تاج پرتلالو از ميان حلقه اين مه‌رويان بيرون مي‌آمد در حالي كه درون تابي نشسته بود. همه اينها برايم خواب و خيالي بود، و فرار از دنياي سرد و خالي كه در اطرافم وجود داشت. رفتن به سوي دنيايي طلايي و فانتزي و بااحساس. اينطور اسير سينما شديم. از آن به بعد، جادوي سينما يا به قول آن نويسنده «آكواريوم زمان» ما را به درون خود برد. يادم مي‌آيد شروع كردم به درست كردن يك آپارات دستي با ذره‌بين و لامپ در جعبه‌اي مقوايي و جايي كه مي‌شد فيلم‌هاي تكي را قرار داد و بزرگ‌تر روي ديوار انداخت. همين فيلم‌هاي تكي ما را به دفترچه جمع‌آوري فيلم‌هاي معروف رساند. البته از هر كادر فيلم دو تا، چون كه مي‌بايستي جفت باشد تا ارزش پيدا كند (نمي‌دانستيم چرا)، شروع كرديم به كلكسيون كردن اين فيلم‌هاي جفتي: ارول فلين در «رابين‌هود»، تيرون پاور در «قوي سياه»، سابو در «دزد بغداد»، ويكتور ميچر (البته ماتيور) در «سامسون و دليله» و كرنل وايلد كه پرويز دوايي در «هزار و يك شب» داشت... و اين كرنل وايلد كه تصوير نيمرخ او را با موي كرنلي روي ديوار گچي‌كوچه‌مان كشيده بودند، برايمان قهرماني دوست‌داشتني بود خصوصا كه در «رابين‌هود» هم با آن لباس و تيروكمان و كلاه پَر سخت در دل مان جاي گرفته بود. يادم مي‌آيد بچه‌ها فيلم‌هاي جفتي را از آپاراتچي سينما تاج ـ كه مقابل سينما مجله‌هاي كهنه سينمايي هم مي‌فروخت ـ مي‌خريدند. سينما تاج فيلم‌‌هاي تكراري نشان مي‌داد و موقعيتي براي اين آپاراتچي بود كه فيلم‌هاي كهنه و پاره را قيچي كند و جفتي بيرون بفروشد. بچه‌ها جفتي «سامسون» ميان ستون‌ها را يك تومان مي‌خريدند كه خيلي گران بود اما ما آرزو مي‌كرديم كاش مثل خدابيامرز بهرام ري‌پور جفتي ايوان دوكارلو را در «آهنگ شهرزاد» داشتيم. با آن آپارات از اين فيلم‌هاي جفتي نشان مي‌داديم، بليت به بچه‌هاي همسايه مي‌فروختيم و بعد روي تصوير اين فيلم‌ها بر ديوار اتاق، حرف مي‌زديم: تصوير تيرون پاور با دستمال سرخي كه به سر بسته بود، تصوير برت لنكستر با موهاي بلند و تيپ سرخپوستي، و تصوير گاري‌كوپر با كلاه و لباس كابوي... و اينها را وقتي صحبت از كيميايي مي‌شود، به ياد مي‌آوريم. و ياد اين مي‌افتيم كه چرا او هنوز و همچنان اينقدر محبوب است؟ حتي با فيلم‌هايي كه فيلم‌هاي او نيست و حس و روح او در آنها نيست ولي حس و حال همان سينماي روياهايمان را در ما به وجود مي‌آورد.



منبع : اعتماد ملی